تبليغاتX
روشنان

كوچه‌هاي تهرانپارس رو دوست دارم... كوچه‌هاش با قدم‌هام آشنان...

قدم‌زدن با مهرنوش خيلي خوبه... هميشه كلي حرف داره واسه آدم... پر از خاطره است و هميشه ميدونه كِي، چي بايد بگه...

عاشق خيابون‌هاي خيس و خلوت‌ام... خيابونايي كه كفشون نور ضعيف چراغ‌ها رو بازتاب مي‌كنه و با تيكه تيكه‌هاي برگي كه روش افتاده آدم رو ياد تابلو‌هاي نقاشي مي‌ندازه... خيابونايي كه توشون راحت راه ميري و نگران هيچ چيز و هيچ كس ديگه نيستي... كوچه‌هايي كه براي قدم زدن ازت بازخواست نمي‌كنن... كوچه‌هايي كه زمينشون رو با تمام وجود در اختيارت مي‌ذارن هيچ وقت سرت منت نمي‌ذارن...

آخ كه چقدر راه رفتن وسط خيابون حال ميده... به چالش كشوندن ماشين‌هايي كه هيچ كدوم عادت ندارن مثل آدم از راست رانندگي كنن... و راننده‌هايي كه گاهي بوق‌كشان از بغلت رد مي‌شن... و تو كه آروووم به راهت ادامه ميدي...

چقدر زيبايي اين خيابون‌ها توي شب‌هاي پاييزي باروني بيشتر مي‌شه... چقدر سكوت شبشون وهم‌آلود و زيبا ميشه... و چقدر قدم زدن توي اين هوا، زير بارون آدم رو آروم مي‌كنه...

و بارون... بارون... جدي چرا اينقدر اين بارون خره؟!

1/9/87

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 13:35 | لینک  | 

 
بالاخره همين الان كتاب نماد گمشده
"the lost symbol" رو تموم كردم...

حيف از اين كتاب با اون داستان پركشش جذاب كه اينطور تموم شد. داستاني كه در لحظاتي هيجان رو به اوج ميرسونه و حتي ضربه‌اي به شما ميزنه كه باورتون نميشه طبق روالِ "دن براون" با بحثي فلسفي تموم ميشه... اما بحث فلسفي كه اصرار داره با كنار هم گذاشتن يكسري تفاسير فريبكارانه به نحوي اسرارآميز يه تفكر كهن رو در لباسي نو تحميل كنه...

 از فصل آخر كتاب اصلن خوشم نيومد اما به حق بايد بگم كه روند داستاني رمان عالي بود... و تا لحظه آخر هم برگي براي رو كردن داشت كه شما رو ميخكوب ميكنه... اما بخش پاياني داستان كه درست مثل "راز داوينچي" بعد از اتفاقات هيجاني روي ميده و به نوعي نقطه فرود داستانه بازهم در تفكرات مسيحي-آمريكايي غرق بود...

و الان خوشحالم كه كار، ترجمه خوبي شده... هنوز كار داره تا نهايي شدن اما... فقط اميدوارم كه چاپ بشه...

1:30بامداد 25آبان هشتادوهشت

تهران

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 1:42 | لینک  | 

روز عجيبي بود... با اون همه تهديد باز هم همه بودند، بوديم...

هفت‌تير و ميرزاي شيرازي و وليعصر و بلوار كشاورز و اميركبير و... نمي‌خوام از باتوم و حمله و گاز و بقيه چيزها بگم... نه نمي‌خوام اينا رو بگم... تو اين روزها گسترش طيف جنبش سبز برام بيشتر جذاب شده...

2تا تجربه خوب ديگه داشتم امروز...

اوليش تو خيابون‌هاي هفت‌تير و اطراف كه درمي‌رفتيم چندتا صحنه نظرم رو جلب كرد و اون هم دخترهايي نهايتا دبيرستاني، شديدن چادري و محجبه بود كه همراه مردم ياحسين مي‌گفتن... خيلي خوب بود... روز وسط هفته، با اين همه تهديد باز هم از همه قشري اومده بودند...

اما مهمترين نكته‌اي كه خستگي امروز رو از تنم درآورد يه مدرسه راهنمايي بود...

نزديك فاطمي كه شدم توي يه كوچه فرعي ديدم صداي همهمه و شعار مي‌آد... دقت كه كردم ديدم كمي جلوتر يه مدرسه دخترانه دبستان هست كه بچه‌هاش تو حياط با صداهاي بامزه شون مي‌گفتن مرگ بر آمريكا... كلي تاسف خوردم كه چه حيف كه مي‌تونن از اين بچگي رو مخ بچه‌ها كار كنن..

اما كمي جلوتر چيزي ديدم كه دهنم باز موند... ديدم باز صداي همهمه‌اي زير و دخترونه مياد اما چيزي رو كه مي‌شنيدم باورم نمي‌شد... يه مدرسه راهنمايي دخترونه دولتي بود كه در كمال تعجب من و تمام رهگذرهاي خيابون صدايي كه ازش مي‌اومد "مرگ بر روسيه" بود... از ته دل خنديدم... نمي‌خوام بگم بينش سياسي... بچه راهنمايي بودن اما همين كه ديدم حتي اونها هم حساس شدن برام جذاب بود... جدا از اينكه كلن با هر شعار "مرگ"ي مخالفم... اما واقعن برام شيرين بود...

و چقدر خوشحالم كه بينش سبز تو تمام قشرهاي جامعه نفوذ كرده، حتي توي همون بچه‌هايي كه تو اتوبوس‌هاي دولتي واسه راهپيمايي بودن اما به ماها علامت پيروزي نشون ميدادن...

پ.ن: بعدازظهر خبر دستگيري كسي رو شنيدم كه باورم نميشد... حتي به خودشون هم رحم نمي‌كنن...

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 23:15 | لینک  | 

'گفتيم به مناسبت هالووين يك عكس بگذاريم تا دوستان براي "روي در قندون" استفاده كنن...



نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 22:57 | لینک  | 

فكر نميكردم تو اين حال و هواي مزخرف خبري بتونه حتي يه ذره خوشحالم كنه اما خبر آزادي محمد قوچاني اين كار رو كرد... تو اين لينك از محسن آزرم ببينيد لبخند زيباشو...
نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 21:29 | لینک  | 

باورت هست؟

چون رهگذري غريب

آن همه شور و شوق،

به تكان سري خلاصه شود؟

30مهر88

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 23:23 | لینک  | 

آنكس كه روزي هر زمان سوي دلم پر مي‌كشيد

امروز از ترس دلم از من فرار مي‌كند

 

آن يار غمخواري كه بهر ديدنم مشتاق بود

چون صيد در نخجيرگاه از من فرار مي‌كند

 

آنكس كه شب‌ها تا سحر سر روي قلبم مي‌گذاشت

زآغوش من امشب چنين، هر دم فرار مي‌كند

 

ياري كه روزي دعوي مهر و محبت مي‌نمود

از فرت بي زاري من از من فرار مي‌كند

 

هان اي خزان لعنت به تو، كه‌هرسال با آمدنت

آرامش و آسودگي از من فرار مي‌كند



تهران

مهر هشتادوهشت

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 22:43 | لینک  | 

چرا اين نامجو اينقدر رو مخ راه ميره؟ دهن من رو سرويس كرد رسمن... آلبوم جديدش عاليه... عاليييييييي

قشقايي... بي‌نظير... خان‌باجي... گلادياتور...

شاهكاره... فقط خواستم بگم عاليه... حتمن گير بياريد گوش كنيد...

انتقاداتي هم هست اما خوب الان فقط به دلم نشسته... عاليه... بعدا بيشتر مي‌نويسم در باره اش...

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 18:26 | لینک  | 

يكي بود يكي نبود... غير از... خلاصه هيچ‌كي نبود...

يك مردي بود كه نفرين شده بود. نمي‌دانست چرا.... حتي نمي‌دانست كِي... فقط مي‌دانست كه يك روز، جادوگري نفرينش كرده بود. چه نفريني؟ حتي اين را هم نمي‌دانست... خودش اسمش را گذاشته بود "نفرين طبيعت"... آخر زندگي‌اش شده بود درست عين دور و برش...

بهار كه مي‌شد، زندگي او هم يواش يواش سبز مي‌شد... گل‌هاي اميدش شكوفه مي‌داد. به خودش مي‌گفت: «يه شروع دوباره...»

با كساني آشنا مي‌شد كه زندگيش را گرم مي‌كردند. تمام دنيا گويي به كامش مي‌شد. بهترين چيزها، بهترين لحظه‌ها... تابستان كه مي‌شد احساس مي‌كرد به آرامش رسيده، حس مي‌كرد درخت زندگي‌اش بارور شده، سبزِ سبز، انبوه از برگ‌هاي مهر... درختي خوشبخت از سبزينگي‌ها...

اما پاييز كه مي‌رسيد يكدفعه همه‌چيز به هم مي‌ريخت. تمام چيزهايي كه دوستشان داشت را از دست مي‌داد... بهترين دوست‌هايش دلش را مي‌شكستند و به راحتي از كنارش مي‌گذشتند. وضع زندگي‌اش به هم مي‌ريخت. انگار زندگي او هم همراه با طبيعت زرد مي‌شد، مي‌پژمرد، مي‌مُرد... شب‌هاي سرد، روزهايي خموده‌تر از ديروز. و باران، هجوم باران‌هاي بي‌وقفه...

و زمستان او را زير سنگيني برفش مدفون مي‌كرد، سرد و يخ‌زده، تنها و بريده و... خاموش...

و هرسال كه مي‌گذشت به خودش قول مي‌داد كه: «امسال ديگه نه...». اما دريغ كه نفرين جادوگر قدرتمندتر از اين حرف‌ها بود...

***

3-4روزي بيشتر تا بهار نمانده بود. مرد روي بلندترين قله اطراف شهر نشسته بود و به افق خيره شده بود...

اي‌كاش حداقل مي‌دانست كه به چه گناهي نفرين شده است...

 اما يك چيز را خوب مي‌دانست... آن كه ديگر دلش نمي‌خواهد بهار را ببيند... او از پاييز مي‌ترسيد... آري، از پاييز مي...‌تر..س...

و باد، مرد را كه آرام در كنار شيشه سيانور خوابيده بود نوازش مي‌كرد...

 

تهران

نيمه‌شب يازدهم مهر هشتاد و هشت

 

 

 

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 1:42 | لینک  | 

جایزه نوبل تحقیقات غیر محتمل که Ig Nobel نام دارد همه ساله در ماه اکتبر به خنده دار ترین تحقیقات علمی دنیا اعطا می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر، هیئت داوران جایزه Ig Nobel از جدی ترین دانشمندان تشکیل شده است اما این کمیته، تحقیقاتی را انتخاب می کند که از نظر علمی بسیار خنده دار و غیرمحتمل به نظر می رسند.

براساس گزارش لس آنجلس تایمز، جوایز این دوره از "آی. جی نوبل" در رشته های مختلف علمی به شرح زیر است:

دامپزشکی- این جایزه به کاترین داگلاس و پیتر رالینسون از دانشگاه نیوکاسل انگلیس اعطا شد. این محققان نشان دادند گاوهایی که اسم دارند نسبت به گاوهای بی نام شیر بیشتری تولید می کنند.

صلح- استفان بالیگر، استفن راس، لارس اوسترلیگ، مایکل تالی و بیت نئوبوئل از دانشگاه برن برندگان این جایزه هستند. این دانشمندان نشان دادند که ضربه زدن به سر با یک بطری خالی نوشابه بهتر نتیجه می دهد تا بطری پر.

پزشکی - این جایزه به فونیاکی تاگوچی، سانگ گوفو و شانگ کوانگلی از دانشگاه کیتاساتو در ژاپن اعطا شد. این محققان نشان دادند که باکتریهای استخراج شده از فضولات پاندای غول پیکر می توانند 90 درصد از میزان زباله های بیولوژیکی خانگی را کاهش دهند.

اقتصاد- به مدیران ارشد و کارمندان چهار بانک ایسلندی اعطا شد. این مدیران نشان دادند که یک بانک کوچک می تواند به سرعت به یک بانک عظیم تبدیل شود و دوباره کوچک شود. این اتفاق می تواند در داخل اقتصاد ملی رخ دهد.

فیزیک - این جایزه متعلق به کاترین وایتکام از دانشگاه سینسیناتی و دانیل لیبرمن از دانشگاه هاروارد است. این محققان قانونی را برای توضیح این مسئله پیدا کردند که چرا زنانی که در ماههای پایانی بارداری به سر می برند از پشت به روی زمین نمی افتند.

ریاضی - این جایزه به گیدئون گونو رئیس بانک ملی زیمباوه اعطا شد. این رئیس بانک در پی شتاب تورم شدید در این کشور برای مشتریان بانک خود دفترچه راهنمایی تهیه کرد که در آن تمام پولهای کشور از یک سنت تا 100 هزار میلیارد دلار زیمباوه نشان داده شده بود
منبع: تابناك.

نوشته شده توسط سالار موسوی در ساعت 18:53 | لینک  |